تبليغاتX
حالا هر چی
سرنوشت شنبه سی و یکم مرداد 1388 21:6
 

من تنهایی پیشرفت میکنم و با مردی آشنا میشم که  تنهاییی پیشرفت میکنه و اگه تونستیم کنار هم٬ تنهایی پیشرفت کنیم٬تصمیم میگیریم که بچه دار نشیم.

پ.ن:من باب رمضان:

ساختمون رو بوی کاچی برداشته. یاد مامانم و اولین بار که پریود شدم به خیر.

بعدا نوشت:فروشگاههای زنجیره ایه "مستر پیچ" به زودی به "مستر لنکر.انی "تغییر نام میدهند

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

جمعه سی ام مرداد 1388 15:9
 

پول دادن برای چیزی که مفت بود٬ از روی کرم شما نبود.

پس ننالید اگر خطابه گرانقدر<گوزی برای روزی> مصداق نداشت٬که داشت و شما <روزی> بودید که قبلا بابتش <گوزی>داده شده بود.

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 23:22
 

 

رییس جمهور شخص دوم کشور است.

یعنی بعد از شحص اول ٬اول است.

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

دلتنگی های من. پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 19:10
 

وقتی کسی نیست که بشه بهش تکیه کرد٬بدترین کار اینه که بشی تکیه گاه.بشی عصا تو دست کسایی که می تونن رو پای خودشون باشن٬ولی نمی خوان.

طنابهایی که هیچ کس تو رو با اونها نبسته٬از قل و زنجیر بیشتر سنگینی میکنن.لطف های دائم بدجور وظیفه میشن و چیزهایی که تا به حال حداقل بودن ٬ هیچ وقت حداکثر نمیشن.

فکر رفتن نکن .که رفتن پاک کردن صورت سواله. وقتی همه نگرانیهات وظیفه هاتن٬کجا میخوای بری که آویزون از گردنت باهات نیان؟

جایی که میشه تنها نبود٬تنها بودن سخته. ولی کسی میدونه جایی که هیچ کس نیست ٬تحمل تنهایی آسون میشه برای کسیکه  عادت کرده همیشه تنها باشه ولی کسی رو تنها نذاره؟

اره عزیزم. وقتی جرات نداری از شر خودت خلاص شی ٬حقت بیشتر از اینی که هستی نیست.

 

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 22:33
 

اینقدر که کف اتاقم مو دارم ٬رو سرم ندارم.

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

... یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 16:58
 

ما را به خیر تو امید نیست. شرت رو که رسوندی. گورت رو گم کن لطفا.

قطع نامه:هرکه از ما نیست بر ماست.

سوال.ن:تو که از من ور افتادی مرض داری با من در میوفتی؟

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

اولین قرار. آخرین قرار. شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 20:38
 

۱:عزیزم آدرس رو بگو.

۲:میشه یک ساعت دیگه راه بیوفتی؟

۱: نه . الان تو آژانسم.

۲:دقیقا کجایی؟

۱:تو شریعتی. سر ظفر.

۲:رسیدی تجریش زنگ بزن بگم کجا بیای.

یک ساعت بعد.

۱:عزیزم رسیدم تجریش. کجا بیام؟

۲:بیا شریعتی . سر ظفر.خیابان.....

 

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

نسیان! چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 19:55
 

زن با عشوه گفت:عزیزم سینت کبود شده.

 مرد  یک صدم ثانیه فکر کرد:تو بازی مهاجم حریف با مشت کوبید تو سینم-نه-این روزا فکرم خیلی درگیره کاره .اصلا نمی فهمم کی به کجا می خورم که همش کبود می شم-نه-یه ترمز شدید کردم با سینه رفتم تو فرمون-نه-.....

و پیروز مندانه گفت: دیروز تو کوچه یه مرد داشت یه پیرمرد رو ناجوانمردانه میزد.هیچ کس جرات نکرد بره جلو.من رفتم. چندتا زدم. یکی هم خوردم.

زن با ابرویی بالا انداخته پرسید:دقیقا همون جایی نیست که سه شنبه گاز گرفتم؟

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

.... یکشنبه هجدهم مرداد 1388 18:54
 غربال گری بیماران د.ی.یابتی:

پروردگارا

این همه سوزن که به انگشت خلق فرو کردم، از برای امرار معاش بود و البته صواب .

باشد که با جوالدوزی فرو شده در ماتحتم پاداش ندهی.

آمین.

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

شنبه هفدهم مرداد 1388 21:8
 

پشت این دیوارها

باغ روشن،رود جاری،دشت شقایق.

پشت این دیوارها

تنگ شراب،ستاره و مهتاب،اغوش گرم و خواب

نیست.اگر هم باشه به من چیزی نمی رسه

زین کاسه و کوزه که جمعش کردم بیشتر ،چیزی برایم مقدر نگشته است.

پ.ن ۱:خودم میدونم ستاره و مهتاب نمی تونن هم زمان باشن.

پ.ن.۲:اگر تلاش نمی کنم برای بدست اوردن،دلیلش ترسه از دست دادنه(عذریست بدتر از گناه)

پ.ن.۳:نه من نگه داشتن بلدم و نه چیز ها ماندن بلدند.

خوشحال شدم که ناراحت نشدم وناراحت نشدم چون الکی خوشحالم این روزا.

پ.ن.۴:تند تند اپ کردن قطعا به یک مدت زیاد اپ نکردن خواهد انجامید

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

... جمعه شانزدهم مرداد 1388 15:43
 

دیگر با خدا معامله نمی کنم. نذر میکنی که بدهد.میدهد.نذرت را ادا می کنی . پس می گیرد.رکب میزند.و تف و لعنت های من حالا یقه خاله ام را میگیرد که من بی خیال شدم.

دوقلوها بامزگی میکنند. می میرم از خنده.عاشقشان می شوم.و وقتی یک قل می پرسد(تا کی میتوانی اجازه ندهی؟) دلم می شکند.

وسط این تابستان سردم می شود

حرف که از این مملکت می شود،واز این شلوغی ها و کشتن ها،عقم میگیرد.لجوجانه در مقابل شنیدن مقاومت می کنم.احساس عجز می کنم.از فکر ناتوانی خودم و همه مورمور می شوم .هی الله و اکبر در گوشم می پیچد.مدام در مغزم می گویم:همین است که هست.جوری تنفر در خونم می ریزد که دوست داشتن یادم می رود.انگار که از بیخ و بن نابود می شوم

حواسم را که پرت می کنم کم کم آرام می شوم.دوباره می شوم سارا

وسط این تابستان نمی دانم همش چرا انقدر سردم می شود؟

 

پ.ن:از تاریکی می ترسم و با چراغ روشن خوابم نمی برد.غیر از این اگر بود می رفتم کیش.شایدم جای دیگه.ولی می رفتم حتما

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

... چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 19:26

 

بیرون از گود٬به تماشای لنگ نکردن نشستن٬ زجر آور است.

 

پ.ن:الی الخصوص برای انهایی که باستنشان در حوض عسل است.

 

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

فاش میگویم که از کرده خود دلشادم یکشنبه یازدهم مرداد 1388 23:22
 

 

گناهت را پشت کلمات پنهان می کنی.

دلیل می اوری و می پذیرند انها که در این بازی سیاه لشگرند و می پذیرم من که در این وادی نیستم.

توبیخم اما نکن که توجیهت نخواهم کرد.

موجه به چشم می ایی.بی شرمم می دانند.

داور اما بگو کیست؟

قضاوتم نکن که تاوان را باید پس داد. چه با توجیه. چه بی توضیح.

من ازمونم و خطا و خطا و خطا و خطا و خطا و الی ماشا الله.

 

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

شنبه سوم مرداد 1388 21:32
 

<اینجا مغز منم. تو فقط دست باش.>

برای اینکه بتونم این جمله رو هضم کنم چطور آدمی باید باشم؟

همه اعضا مطیع اند. چرا دست؟

ک.و.ن باشم بهتر نیست؟

خوب به فرمانت خواهم رید.

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |

شنبه سوم مرداد 1388 18:54
 

 

شاید.

 

 

نوشته شده توسط هر چی  | لینک ثابت |