در این باران، خود را به باد میدهم.
با خودم می جنگم و صلح می کنم. در برابر خویش زانو می زنم و تسلیم می شوم.
دلم شور می زند.دلم خودش را می بندد و مرا با خود می کشد.
و من قدرتی عجیب دارم در متقاعد کردن دلم.
اما نه برای رسیدن به هر انچه ارزوست!
به دلم میگویم:
(که چه؟ همه اخرها مثل همند و هر اولی به اخری در می شود و از یاد می رود.)
و متقاعد می شوم .
و فراموش می کنم دلم را و خودم را.
در عالم مالیخولیایی ام با همه حرف می زنم.
و حرفهایشان را می شنوم.
حق می دهم به خودم و دیگران و داوری می کنم
عادلانه تر از هر عادلی.
اینجا پر است از مسئولیت
باید جدی باشم و محکم و هر روز از روز قبل دیرتر است برایم.
من اما بیخیال به دریا می روم و با خیال دریا را به خانه می اورم.
با تک تک شنها و گوش ماهی ها
با گرمای اتش و نم باران و غوغای موج.
و من در این باران، خود را به باد میدهم.
پ.ن: من دلگیرم این روزا. خیلی خیلی
لیمو بانو دعوتم کرده که یه نامه عاشقونه بنویسم.
مینویسم. با حال و هوای امروزم. اینها حرفهاییه که هیچ وقت
به زبون نمیان واسه رابطه ای که شاید هرگز شروع نشه:
نمی دونم اسم این حسی که حالا مثل بختک افتاده رو خیالاتم چیه.
نمی دونم چیه. ولی هست و پر رنگ هم هست.
یه چیزی که منو میکشه طرف تو
یه چیزی که تو رو میکشه تو دنیای من
و من ارومم وقتی که می خندی.
و نمیفهمم حرص میخورم؟حسودی میکنم؟غصه دار میشم؟یا
عصبانی،وقتی که یکی تو دلم میگه شاید تو تنها نباشی.
من حالم بده. من غصه دارم این روزها و هزار جور مشکل رنگارنگ
رو سرم هوار شده.
شکستم. بهم ریختم.با یه باری که واسه شونه هام سنگینه.با یه
مسئولیتی که برای سن من بزرگه. باید مادری کنم. همه چیزم اجباره.
بزرگترین گند های عمرم رو وقتهایی زدم که حال و هوام مثل این روزام بوده
و حالا رابطه با تو میتونه گهی باشه که قراره اینبار به زندگیم بزنم!
اسمش نمی دونم چیه؟
عشق نیست.دوست داشتن و حتی هوس هم نیست.
ولی هست.
یه چیزی هست.یه کرمی.یه وول وولکی.
میخوام راست بگم. بزار صادق باشم.
اگه چنگ انداختم به تو واسه در اومدن از چاه غصه هامه
واسه عوض کردن رنگ خیالات سیاهم.
مهم نیست فردا چی میشه.
من امروز میخوام با تو باشم
با همه وجودم میخوام مال تو باشم
این رابطه غیر متعارف،عجیب و حتی از دید خیلی ها چندش اور واسه
من قشنگه.
بالاخره همین روزها اروم میشم.
شاید فردا.شاید ماه دیگه.
و وقتی اروم بشم میرم. تو رو میذارم و میرم.
و این حس ها یادم میره.وتو رو یادم میره.
و مهمه نیست که تو یادت میره یا نه!
و این میشه همون اخری که از اول پیدا بود.
پ.ن:لیمو جون اینا عاشقانه ترین حرفهایییه که بلدم.
هر چند به پاکیه عشقی نیست که تو ازش نوشتی.
پ.ن ۲: نیچه میگه روان ادمها یه چرخه رو طی میکنه ۱:شیر(که میگه من میخوام)۲:شتر( که میگه اون میخواد سواری میده و از خودش میگذره)۳:کودک(که همه خواستن ها و نخواستن ها رو فراموش میکنه)
میشه با تغییر ترتیب به عشق هم تعمیمش داد:اول همه چیزو برای معشوق میخایم بعد میبریم و زنجیر پاره میکنیم و میگیم لقت کرده . حالا نوبت منه که بخوام.و بعد رابطه به هم میخوره و تو رابطه بعد میشیم یه بچه که همه چیز یادش رفته و از اول اشتباه کردن رو شروع میکنه
به تعبیر جوادتر:اول بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو و بعد بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من!
پ.ن.۳:شاملو میگه: عشق سوء تفاهمیست که با متاسفم گفتنی فراموش میشود
پ.ن.۴: من میگم:تا حالا اونقدر شاش داشتی که عاشقی از سرت بپره؟
بعدا ن:توضیح دادن عشق مثل توضیح دادن پیر زن ها راجع به ضعف رفتن پاهاشونه
هر کدوم یه جور درد دارن اما همه متفق القول میگن :ضعف میره
کی میتونه بگه این ضعف رفتن واقعا چیه؟
کی میتونه بگه عشق واقعا چیه؟
عشق یه ظرفه. من دوست دارم توش چاغاله بادوم بریزم تو دوست نداری گیلاس بریز
بشاش به این زندگی.
اخرش گفت که جای دخترشم
یعنی مجبور شد بگه
این یعنی چی؟
یعنی تمومه؟
به این راحتی دست از سرت بر نمی دارم.
میدونم چطوری بزارم پشتش تا حرفت رو پس بگیری
پ.ن:حالم از این تعارف های تخمی که ادم رو تو دردسر میندازه به هم میخوره.بابا من خودم پدر دارم جون هر سگی که دوست داری بیخیال پدری واسه ما شو
پ.ن ۲:اگه دوست داری بابا باشی بیا باش اما اول بزار بگم من بااین پسره چلغوز هیچ سر و سزی ندارم که خودتو به خاطرش میکشی کنار. فهمیدی؟
حالا هنوزم میگی جای بابامی؟
اره؟
پ.ن ۳: دوباره سگ دو زدن ها شروع شد. این مردم اشغالی چرا یه ساعت سر حرفشون نمی مونن؟هان؟
جور دیگری باید باشد.
متفاوت از اینکه هست.
بشود سر بر شانه کسی گذاشت که غریبه است.
وقت دلتنگی.
در پارک. در تاکسی.
کسی که امروز دیده ای و هنوز سلامی هم نگفتی حتی.
و دستت را در دست بگیرد.فقط برای اینکه ارامت کند.
بعد برود. و بروی.بدون هیچ حرفی.
بی هیچ ادامه ای.
بی هیچ فکری که از سرش بگذرد.
بشود بغل کنی و فشاردهی وقت خوشحالی.
و کسی تجزیه و تحلیل نکند بغل کردنت را.
و برداشت عوضی اش را در سرش نگه دارد حداقل.
به زبان نیاورد.
باید جور دیگری شوند این ادمهای کج فهم که برای هر کار دلیل می خواهند.
چرا؟
خیلی کارها چرا ندارند.
لحظه های شادی. لحظه های دلتنگی.
لحظه های تلخ و طلب اغوش برای فرار از خود.
چرا ندارد. سوال ندارد.
باید دوستش داشته باشید اگر بد است.
اگر زشت است.
زاویه نگاه را عوض کنید.
خوبی شما هم ازار دهنده است.
زیباییتان ازارش میدهد
باید جور دیگری شویم. متفاوت از اینکه هستیم.
چشممان را ببندیم گاهی. زبانمان را گاز بگیریم.قضاوت نکنیم.
باید قظاوت نکنیم.
باید. باید جور دیگری باشد.
بوی الکل میاد.
بوی خاطره های دور. خاطره های مرده.
بوی چراغ نفت سوز وسط یه اتاق نیمه لخت.
فقط بو میاد. احساسی همراهش نیست.
زندگی کمرنگه.
خوابم میاد. این روزها مرز خواب و بیداری ام گم شده.
و کلافه ام از اینکه همه میگن من بی معرفت شدم.
ارومم این روزها و این یعنی ارامش قبل از طوفان.
امروز از فرنوش پرسیدم:من بد اخلاقم؟
جواب این بود: نه زیاد
خوب میشه فهمید این جواب تقریبی دقیقا یعنی چی.
من تقریبا ام یا دقیقا؟
منم یا ما؟
تقریبا ما ام و دقیقا من.
نه. نمیشه. اگه /دقیقا/باشم دیگه نمی تونم /تقریبا/ باشم.
من مسخره ام.
با یه لبخند مسخره تر که همیشه رو لبمه و ازش بدم میاد
باعث میشه چیزی به نظر بیام که نیستم.
من چیزم یا ادمم؟
یه شبه شعر میزارم اینجا که مال چند سال قبله.
یه جورایی الان چیزوشعر به نظرم میاد:
خواب عصر شعر شد.عشق شعر شد.نفرت شعر شد.
از خواب بیدارت نکردم.
بعدها خواب عصر رو برات می خونم. و نفرت رو
تو اما از عشق چیزی نمیدونی. عشق رو برات نمی خونم.
حرمت نان شعر شد. احترام نمک شعر شد.
بعد از این هرگز برات شعر نمی خونم.
پ.ن.1:خواب عصر مال سالها پیشه و من از اون سال تا حالا هنوز سر حرفم هستم.
پ.ن.2:از این جمله بیزارم:خیلی شیطونی ها.
اقایون به همه کوفت و زهرمار هایی که قبول دارین من شیطون نیستم.
این چند وقت خیلی دختر خوبی شده ام.
فکر می کنم مقدس شده ام.(اگر فردا امدم اینجا نوشتم که حامله ام
بداننید دلیلش ذات قداست است)
نه گفتن را خوب خوب یاد گرفته ام.
بله گفتن را اما یادم رفته،خوب خوب.
مثل شست پا شده ام که در ان پایین پایین،بین ان همه انگشت سر به زیر،
سرش را بالا گرفته.
فکر می کنم می شود از این هم بالا تر رفت؟
چشم هایم را که می بندم،گوشهایم تیز تر می شوند.
اگر اینقدر خوب نبودم حتما به قناری همسایه پیف پاف می زدم.
نمی خواهم زمستان بیاید.
با ان همه گل و شل و سرمایی که ته استخوانهایم جا خوش می کند و
این لباسهای زمستانی گران.
این همه پول برای لباس هایی که در ان احساس خفگی می کنم.
این همه پول برای احساس خفگی.
به سلامتی تابستان.
به سلامتی دختر الکلی که دیگر هیچ جا نیست.
راستی ،استخاره کردن بهتر است یا نکردن، وقتی در هر صورت کار خودم را می کنم؟
پ.ن1:به نظرم بهتر است علامت سوال جمله سوالی را اولش گذاشت.
پ.ن.2: پ ن 1 زمانی به ذهنم رسید که غرق فکر و خیال خودم بودم و بدون اینکه متوجه باشم
چشم دوخته بودم به …. اقای محترمی که روبرویم نشسته بود و وقتی سرم را بالا اوردم دیدم اقاهه زل زده به چشم من
پ.ن.3: اقای سیگار و اسپرسو به پ.ن. میگه: چیز نوشت. خوشم میاد.
پ.ن.4: کاسه کوزتون رو جمع کنید. دیگه پ.ن. نداریم
: وقتی دارم برای تو کاری می کنم انگار دارم برای . . . . . .
نفسم بند اومده بود.
منتظر بودم که بگه: انگار دارم برای دختر خودم می کنم.
شده بودم یه /نه/ گنده
می خواستم بپرم وسط حرفش و بگم. نه. بقیه اش رو نگو.
ولی نگفت.
مکث کرد و گفت: انگار دارم برای خودم میکنم.
هاج و واجم. گیج گیج.
و خوشحال
تنها یک صدم از روز اخم هاش باز میشد.
یه حساب دو دو تا،چهارتاست.
من به امید 8.4 دقیقه از روز ، هر صبح چشمامو باز می کردم.
شاید فکر می کنی حالا که نیست من کل روزو زندگی می کنم.
ولی اشتباه می کنی.
هنوز هم 8.4 دقیقه از روز رو زندگی می کنم.
خب عادت کردم.
حال یک زندانی رو دارم که نشسته روی توالت فرنگی سلولش .
کون برهنه.
کافیه دیگران سرشون رو بچرخونن طرفم تا ببینن که دارم میرینم به زندگیم و
گیر دادن ها شروع بشه
چرا برای پوشوندن گندها هیچ بهانه ای از من پذیرفته نیست؟
صدای کوبه های چکش روی اجرهای ساختمون نیمه ساخته.
یه تصویر از خواب دیشب جا مونده.
ساختمون قدیمی رو خراب کردن. می سازنش دوباره.
من هنوز به اخر راه نرسیدم. موندم اینجا با دست و پای گلی.
من،/من/ رو خراب کردم.
نمی تونم بسازمش دوباره.
یه تصویر از خواب دیشب تو سرم پرسه می زنه.
یه کوه تصویر از گذشته تو سرم جا مونده.
من دیروز رو زیر پام له کردم. اما خورده هاش توی پاهام فرو رفتن. توی مغزم هم.
دردش نمی زاره فراموش کنم.
نمی تونم /من/ فردام رو بسازم.
تصویر دیروز هنوز اینجاست.
دستم رو دراز میکنم طرفت.
تو دستم پره از خاک.
اگر انسانی خشت اول رو تو بزن واگر نه بزار خراب بمونم.
